کمی آشنا شیم
صابر ۱۳۲
به نام خدا
سلام
خدا رو شکر این روزا داره انقدر سرم شلوغ میشه که بعید میدونم به دنیای مجازی و این حرفا بتونم رسیدگی کنم. شما رو مهمون میکنم به خوندن یه شعر از دوستم «صابر»:
شنبههای «از» پیشدار
تکرار امرار معاش
روز از نو
روزی از هیچ
در انتظار تغییر
دریچهای از امید
روبهرو
باز است ولی
کلید گذر از آن فقط
خواستنت باشد و بس
«ژرف آژنگ»
آگهی: اسم من میرزا نیست. رفیق قابریک هستم. رفقی که از اول تا آخر باهاش خواهد بود. نه تا حالا رنجوندمش و نه عذابش دادم. همیشه همونی بودم که خودش خواسته. خودشم میدونه اینا منت نیست، دارم وظایفم رو در قبال صابر انجام میدم، همین :)
نظرات (۳)