#چی_شد_که_وبلاگ_نویس_شدم
صابر ۲۶۶
جونم واست بگه، بگه رک و راست [تضمین از: جونم واست بگه - شهاب تیام]
روزی روزگاری یه کنجی از خونه نشسته بودم و مشغول به «فقط نگاه کردن» - که یکی از پراستفادهترین تفریحات یه برههی زمانی زندگیم بود و توضیحش طولانیه :| - بودم که رفیق بیکلک، میرزا - کل خشتک فی الروحه - به من زنگید و فریادی برآورد که: هان ای صابر بیکار الاف خستهی دو عالم! بپاش (پاشو) بیا یه وبلاگ زدم ببین سیر و سلوک کن. منم از همه جا بیخبر به یکی از سرویسهای وبلاگ - که اسمش رو به دلیل تبلیغ نشدنش نمیبرم! - سر زدم و دیدم به به! چی ساخته! این رخداد برای دو سال پیشه...
همین آذرماه سال گذشته بود که دیگه عنکف بودم و مونده بودم چه غلطی بکنم از بس حوصلم سرید، به میرزا ندا دادم - اما ندا رفت و همیشگی شد پیشش :| - بعد به ذهن مبارکش خطور کرد که: حاجی بیا وبلاگ بزن. منم رفتم توی همون سیستم وبلاگ قلبیه - که اسمشو نگفتم - و به ثبت رسوندمش. خوب باید اعتراف کنم که بازدیدکنندههام کُلُّیُم روبات بودن و نظری در کار نبود و همین باعث شده بود که توقعی نداشته باشم - ینی یه همچین پسر قانعیم من ^_^
در مورد اون وبلاگم باید بگم که مطالبش مثل همین بود و مثل خودم نچسب :) [نه نیارید؛ خودم میدونم چه موجود مزخرفیم]. بعد، کلاً قصدم جذب مخاطب و اینا نبود فقط میخواستم شعرامو یه جایی داشته باشم که دسترسی بهشون برام آسون باشه.
بعد یه ماه که اون یکی رفیقِ جان [با مکثی به سبک محمد صالح اعلا خوانده شود] به ما تشری زد و گفت حیف وقتت نیست اومدی اینجا؟؟ بیا بیان دور هم باشیم. سپس جای گفتن این که:«بیااااااااااااا دوری کنیم از همممممممممم» حرف از همکاری سه نفره یا به عبارتی threesome [ننگ بر منحرفان] شد و اومدم اولش این کف: سه کلهپوک
پس از مدتی که جهان سه نفرهی ما رو به انبساط رفت این جمع هم به انحطاط، در مواردی به انزوا و در شرایط حاد به گازرون رفت و هر کی رفت «سی» خودش.
خلاصه نه گذاشتم و نه برداشتم اومدم اینجا رو راه انداختموووووووووووو آره دیگههههههههه :|
اینو یادم رفت بگم که چهار سال پیش هم یه دستی داشتم بر وبلاگنویسی که البته اون بیشتر برای دانشاموزای مدرسهی خودمون بود و مصرف داخلی داشت.
وقت شاخ بازیه😏😎😝
Challenge By: AghaGol
نظرات (۵)