#یه_حس_غریب
صابر ۱۶۰
۱۴ اسفند
دیروز کسی مرا برای اولین بار شناخت. برای احوالپرسی با وی دست دادم و گفت: وای! دستانت چه گرماند!
پینوشت: اینم از اون متنای قدیمیه.
بیربطنوشت: از جنجال ها که دور میشوی خودت را در چالشی جدید میبینی. آنهایی که دورویی را با کمال پررویی ادامه میدهند کمی باعث سوزش و وارد آمدن فشاری در حد چند کیلوپاسکال به تو میشوند ولی این میان حسی به تو میگوید پایانی خوش برای خوبها در راه است. اصلاً به قول شاعر «یه روز خوب میآد». امیدِ بنفشگون بهانهی خوبیست برای ادامهی این مردنِ به اصطلاح زندگی. اصلاً به قول زندگی (همون متالیکا منظور است):
So close no matter how far
خیلی نزدیک، مهم نیست چهقدر
Couldn't be much more from the heart
از قلب که نزدیکتر نمیتوانست باشد
Forever trust in who we are
همیشه به «خود»مون باور داریم
And nothing else matters
و هیچ چیز دیگری مهم نیست