#یه_دلم_میگه
صابر ۱۴۰
۳۱ خرداد
1.کنکور که خوب پیش نمیره
2.تو فکر دوتا وبلاگم
3.قشـــــــــنگ دارم مزخرفترین روزا رو میگذرونم
4.هنوز به اتفاق خوبی برای افتادن نیازمندیم
5.یه احساس قریبی بهم میگه منو تنها گذاشتن و دوتایی با همن :"
6.چیزی نمونده بگم... :|
آره به هر دری میزنم بنبست نیست که لامصب، تختهس اصن!
وسطِ پست نوشت: به ستارههای بیان سر زدم [منّتی نیستا خدای ناکرده، فقط محض اطلاع]
یادمه یه شب ساعت 01:03 اینو واسه #تنفس گفتم:
تو نگاه کن مرا
من
از تک تک ثانیههایش
نسخه نسخه
کتاب مینویسم
«ژرف آژنگ»
...[این حجم از معنی در نگاه یک شخص بیسابقهست]
داشتم همون شب رو مرور میکردم. دیدم عه چه جالب! بعضیا از یه جایی به بعد دیگه با فامیلیشون صداشون نمیزنن! دیگه اسمشون توی گوشی با فامیلی نوشته نشده! اونجایی که به بعدش این مدلی میشه، خیلی نفرتانگیزه :(
همه چیز داره خوب پیش میره..
یهویی
از دورویی اون مزاحم خسته میشم
میزنه به سرم
کاری میکنم که عزیزتر از قبل بشه :"
یه روزی، محوش میکنم. انگار که اصلاً نبوده 😏😏😏
پینوشت: باور کنید انقدر درگیرم که همین پست هم به زور نوشتم (از متنش معلومه چه داغونم). قول میدم به نظرات پاسخ خواهم داد.