#یک_ساعتی_که_نبودم
صابر ۱۶۰
گاهی یک ساعتی که نیستی به قیمت یک روز و شاید هم یک عمر برایت تمام میشود. همان یک ساعت دیشبی. همان یک ساعتی که با بیمعرفتی تمام مرا تنها گذاشتی و با «از ما بهترون» پیادهروی داشتی. همان کسی که معلوم نیست از کدام جهنمدرهای پیدایش شد و وسط راه، شد همهی هم و غم تو. شد عزیز دل. همان کسی که تا چند وقت پیش مثل همهی آشنایان با فامیلیاش صدایش میزدی و یک شبه شد «****».
از تو دلگیر نیستم. از هیچکس دیگر هم دلگیر نیستم. فقط از این دلگیرم که چرا بعضیها به همانی که دارند راضی نیستند. چرا بعضیها میخواهند جای دیگری را بگیرند و چندین چرای کوچک دیگر که تا میآیم به تو بگویم همه چیز را به هم میزنی. بیمعرفتم، مغزفندقیام، خودخواهم، اما نامرد نیستم.
پینوشت: خدایا نمیشه یه چیزیو ک ب من میدی، واسه خود خودم باشه؟! نمیشه تقسیم نکنم با بقیه؟! چرا همیشه وضعیت همینه؟!
نظرات (۵)