#صبح_شده
صابر ۱۹۱
۰۷ شهریور
ای آدمک کوکی صبح شد که بیدار شی
مثل همهی عمرت تکرار شی و تکرار شی
«سیاوش قمیشی»
وقته کمی تغییره :)
ای آدمک کوکی صبح شد که بیدار شی
مثل همهی عمرت تکرار شی و تکرار شی
«سیاوش قمیشی»
وقته کمی تغییره :)
اول شما رو به خوندن این شاهکار ادبی دعوت میکنم:
پوتین برای سربازان جدید
نان
نفت یه پیت
اسلحه به تعداد کافی
اتاق بازجویی نم کشیده
دستبند 10 عدد
پول برق را باید بدهیم
پول آب را جدا
پول گاز را باید بدهیم
دوبله پارک نکنیم
و دیگر هیچ...
«استاد طوفان» - «مرد هزارچهره»
این قسمت از مردهزارچهره رو امشب دیدم بازم. چقدر زیرکانه مهران مدیری منظوراشو میرسونه واقعاً!
توی اون جمع همه شاعر و هنرمند بودند. وقتی این شعر سروده شد، کسی توجهی نداشت که این شعر، لیست خرید مایحتاج کلانتری بوده! چیزی که من یاد گرفتم و دوست دارم به اشتراک بذارم اینه که:
طرز فکرتو عوض کن. یه چیز هر چقدر هم بد باشه، بازم جنبه و بّعد زیبا و خوبی داره؛ کافیه زاویه دید خودمون رو تغییر بدیم :)
از چپ چپ نگاه کردن پیرمرد -که در جوانیش هر کاری خواسته کرده و حالا فاز الهی العفو فرا گرفته او را - داخل اتوبوس به من و هندزفری که در گوشم است و گاهی زمزمه میکنم نوای جانفزای «جیمز هتفیلد» فقید یا شاید هم استاد «پیتبول» که بگذریم،
از فحاشی یک روحانی که بر سر نشستن با جوانکی دعوایش شد [باز هم] در اتوبوس که بگذریم،
از عکسهای روشعنفکرانهی محو در افق به حالت خلسهی کلنگهای اینستا که در واقعیت بعضیهایشان را میشناسم که دارند در دنیای مجازی برای یافتن کار سگدو میزنند که بگذریم،
میرسیم به ماجرای امروزِ من و خیابان روبهروی کتابخانه:
خودرویی پلاک تهران داشت مثل اسب رمکرده در خیابانی که ماکسیمم [دوستان پارسیدوست اشاره میکنند بگو: بیشینه] سرعت 40K [برای اهالی اینستا آشناتر است] متر بر ساعت جلوکشیده است، میتازاند که موتوری همشهری از کنارش رد شد و فریاد: هووووووووووو از داخل ماشین بلند شد. همین که موتوری گرامی پا روی ترمز گذاشت، ماست مرد داخل خودرو را کیسهشده یافتم.
یاد سخنی تلخ از یک پایتختنشین افتادم که هنگام اقامتی چندروزه در آنجا به گوشم خورد: قمیام مگه آدمن که بخوان سواری کنن؟؟
ما با خودمان هم سر جنگ داریم. یادمان نرود پیش و بیش از هرچیز همگی در یک کشور زندگی میکنیم. روستاییهایی را میشناسم که از صدتا بچهشهری بیشتر بارشان است اما بچهشهری مذکور فقط باردار است!
این را هم یادمان نرود که ببینیم از کجا آمدهایم! چه President Obama باشی، چه شاخ اینستا و چه یک انسان معمولی، روزی کلاً نبودهای!!! پس کمی کنارتر، بگذار باد بیاید :)
چند وقتی میشه که عجیب درگیر یه آلبوم موسیقی هستم. واقعاً اعتیادآوره. امیدوارم مبتلا نشید! خیلی دیدم رو باز کرده به اطرافم و کمی هم کمک کرده تا تنهاییهامو پر کنم. یه گوشهای میگه: «و من حاصل یه خودکشی تو دنیای دیگهم». کمی گنگ و شاید هم بیمفهومه اما این عبارت خیلی جالبه. برمیگرده به نظریهی «خودکشی کوانتومی». توصیه میکنم شما هم یه نگاهی بندازید بهش. همین عبارت ساده منو به فکر یه خودکشی کوانتومی انداخته!
کمی خستهم این روزا. اینبار روحی. نه جسمی.
قدر خودمون رو بدونیم...
تو را که بردم از یاد بس که سنگدلی کردی؛ حال باید بیابم آنکه از روی علاقه با من همراه میشود.
آرزوی دیدن تو
مانده کنون بر دل من
کاش سرآید فاصله
کاش
برآید چهرهات
از پشت کوه باطله
مرا ببین
چه بیصدا
درگیرم
دم نزدم
لحظهای در فراق
تا که گهی
غم نشود مملو
دراین کهنه رباط
کاش
تو روزی بشوی
همره این قافلهی غافله
«ژرف آژنگ»