#عقب_افتاده_ای_یا_خودتو_انداختی_عقب
صابر ۱۴۹
از چپ چپ نگاه کردن پیرمرد -که در جوانیش هر کاری خواسته کرده و حالا فاز الهی العفو فرا گرفته او را - داخل اتوبوس به من و هندزفری که در گوشم است و گاهی زمزمه میکنم نوای جانفزای «جیمز هتفیلد» فقید یا شاید هم استاد «پیتبول» که بگذریم،
از فحاشی یک روحانی که بر سر نشستن با جوانکی دعوایش شد [باز هم] در اتوبوس که بگذریم،
از عکسهای روشعنفکرانهی محو در افق به حالت خلسهی کلنگهای اینستا که در واقعیت بعضیهایشان را میشناسم که دارند در دنیای مجازی برای یافتن کار سگدو میزنند که بگذریم،
میرسیم به ماجرای امروزِ من و خیابان روبهروی کتابخانه:
خودرویی پلاک تهران داشت مثل اسب رمکرده در خیابانی که ماکسیمم [دوستان پارسیدوست اشاره میکنند بگو: بیشینه] سرعت 40K [برای اهالی اینستا آشناتر است] متر بر ساعت جلوکشیده است، میتازاند که موتوری همشهری از کنارش رد شد و فریاد: هووووووووووو از داخل ماشین بلند شد. همین که موتوری گرامی پا روی ترمز گذاشت، ماست مرد داخل خودرو را کیسهشده یافتم.
یاد سخنی تلخ از یک پایتختنشین افتادم که هنگام اقامتی چندروزه در آنجا به گوشم خورد: قمیام مگه آدمن که بخوان سواری کنن؟؟
ما با خودمان هم سر جنگ داریم. یادمان نرود پیش و بیش از هرچیز همگی در یک کشور زندگی میکنیم. روستاییهایی را میشناسم که از صدتا بچهشهری بیشتر بارشان است اما بچهشهری مذکور فقط باردار است!
این را هم یادمان نرود که ببینیم از کجا آمدهایم! چه President Obama باشی، چه شاخ اینستا و چه یک انسان معمولی، روزی کلاً نبودهای!!! پس کمی کنارتر، بگذار باد بیاید :)
نظرات (۴)