#مرسی_اه
صابر ۱۸۴
۱۲ تیر
عنوان، یه استفهام انکاری بود. ینی کلاً هیشکی با من نیست :)
یه دوست غریبهای سه شب پیش بهم گفت:«تو از زجر کشیدن لذت میبری». این در حالی بود که ایشون فقط یه روز و نصفی بود که با من آشنا شده بود. دیگه انقدر تابلو شدم که طرف از دور هم میبینه میگه:«عه این اسکل زجرکشَ رو ببین»!
یه سری یه کمپین راه انداخته بودیم سخنبزرگان رو جمع میکردیم مثل اونی که توی این پست نوشته بودم. یکی از جملههایی که #تنفس بهم گفت و خیلی باهاش حال کردم این بود:«از حرف زدن بدم نمیاد ها. از زرررررر بدم میاد حتی یه کلمه».
خودمم توی جوب هستم [کنایه از در جریان بودن] که دارم از شاخهای به شاخهی دیگه خرپرش میزنم ولی دیگه چه کنم.
شاید رفتم [که بمیرم]...
مزخرفنوشت: دوست عزیزی که دنبال میکنی، توقع دنبال شدن داری و اگه دنبال نشدی منو آنفالو میکنی از همین تریبون اعلام میکنم: BK :) دنبال کردن زوری نیست. یاد بگیر درک کنی هر قابلیتی رو به چه دلیلی میذارن توی یه سیستم.
چه فکر نازک غمناکی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
حسین منزوی
اصن این شعرو که خوندم نعره زدم وسط کتابخونه. چقدر قشنگ آخه لامصب؟؟؟
بیربطنوشت: دوست من، دوستت دارم. یه روزی بالاخره میای و میخونی :)
ثانیهها میگذرند خواه و ناخواه
عمر من است میبرند آنها
گرچه ندارم کسی تا که بگویم
عاشقت هستم ای گل زیبا
ولی کسی هست که هر دم
نمیگذارد بمانم تک و تنها
«ژرف آژنگ»
پینوشت: میدونم این شعر از عروض هیچ بویی نبرده :|
نشستهام به انزوا به رنگ و بوی بیپناهی
به خلوتم نمیرســد حضــور روشن پگاهی
کار که از انزوا بگذره، میشه انحطاط!
یا خدا دریاب مرا که بیراههرو شدهام...
چند وقتی میشه که عجیب درگیر یه آلبوم موسیقی هستم. واقعاً اعتیادآوره. امیدوارم مبتلا نشید! خیلی دیدم رو باز کرده به اطرافم و کمی هم کمک کرده تا تنهاییهامو پر کنم. یه گوشهای میگه: «و من حاصل یه خودکشی تو دنیای دیگهم». کمی گنگ و شاید هم بیمفهومه اما این عبارت خیلی جالبه. برمیگرده به نظریهی «خودکشی کوانتومی». توصیه میکنم شما هم یه نگاهی بندازید بهش. همین عبارت ساده منو به فکر یه خودکشی کوانتومی انداخته!
کمی خستهم این روزا. اینبار روحی. نه جسمی.
قدر خودمون رو بدونیم...
ظهر جمعه و نشستهام رایانهای که تمام عمرش لَنگ جریان AC بوده است. نوشتنی که محتاج امواج الکترومغناطیس یک مودم است و تنهایی...
موجود زندهای در این اطراف نیست تا دلم را خوش کند چندی برای با هم بودن و حداقل حرف زدن. با صدایی آکنده از خش و خاشاک میخوانم از Nothing else mattersی که آن هم بدون پخشکنندهی صوت ارزشی ندارد. تا به حال نه من این حجم از نیازمندی را یکجا دیده بودم و نه این حجم از نیازمندی مرا یکجا!
تنها یک بینیاز است که او هم دمخورم نمیشود بس که بد کردم در برابرش. نمکدانهایی که شکست و خیلی اوقات زحمتی برای جمع شدنش کشیده نشد از شرم و خجالت. بشکند این سر که هدف ندارد. پوچ مطلق هم کم است برایش.
میخوانم از خاطرات خوش دیگران و افسوسی بیهوده که ای کاش من هم؛ خوب تقصیر خودم است که اشتباه کردم. زندهباد اشتباه خوب من