#دغادغ_یا_همان_دغدغه_ها
صابر ۱۹۶
گاهی دلش می خواهد سخنی نو بزند در این کهنگی افکار اما میترسد از «تیریپ روشعنفکر»هایی که میآیند و شعرِکانت میسرایند. سبز سخن را به لجنی میگرایانند تا ثابت کنند من هم آری! من از تو بدبختترم و ...
گاهی میخواهد از دردهایش بنویسد اما میهراسد از بوقلمونلیسهای در کمین که آی فلان و بهمان، تو بمان، توبمان :|
از نجات غریقهایی که خودشان غرقهاند میترسد.
حرفش این است که از ترسوها بترسید ولی خودش میترسد...
گاه مینویسد ولی دلش نمیآید منتشر کندش. میگوید نکند نشود آنچه باید میشد.
حال، مینویسد و پخش میکند و شاید میشود این که هست و شاید نباید که شاید...
پینوشت: هر چه میخواهد دل تنگت بپرس :)
نظرات (۵)