#منو_پوچی_همین_الان_یهویی
صابر ۱۷۹
یه ساعت میگذره. رفت. منم رفتم. یه حرفایی همیشه ته دل میمونه. آدما! لعنت به غرور مزخرفتون...
...
دلگیر نیستم چون دیگه دلم گیر نیست. باز شده از هر چی بود و نیست. دلم همیشه یه کلمه میخواست که هرگز نشنیدمش. چس ناله بهم میاد خودمم میدونم.
دستام... پاهام... مغزم... هیچی درست کار نمیکنه. نمیدونم چرا هستم. نمیدونم کجام. فقط میدونم دارم تموم میشم :(
کمکی از دست هیشکی برنمیاد مگر خدا. از اونم شرمندم پس دیگه امیدی نیست که اوضاع بهتر بشه. فقط امیدوارم بدتر نشه [البته اگر بدتری هم باشه!].
از این دروغایی هم که دلم رو بهشون خوش کردم خستهم. از اینا:
طعم بوسهات
آنقدر شیرین بود
که میدانم
از اعتصاب غذا
جان میدهم آخر
«ژرف آژنگ»
نظرات (۴)