#سه_گانگی_شخصیتی
صابر ۱۰۶
علت نامگذاری این پست رو در زیر بخونید:
در شمس بودنت
ندارم هیج شک
ماندهام
مولانا
پروانه
یا که زمینم!
«ژرف آژنگ»
:))))) ملتفت نمیشه که چقدر دوستش دارم حتماً باید اینجوری بشم :|
میخوام یه استدلالی به سبک کتاب تعلیمات دینی دورهی دبیرستان انجام بدم.
مقدمهی1: یه روز معلمی به شاگردش گفت: بیا و روی تخته یه قطار بکش. دانشآموز رفت پای تخته و از اونجا که هنوز به مرحلهای نرسیده بود که بتونه قطار رو نقاشی کنه، یک ریل کشید و گفت: استاد تمومه! معلم نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: قطاری نمیبینم :( دانشآموز هم گفت: استاد شما داشتید اون طرف رو نگاه میکردید که قطار رفت!
مقدمهی2: تا وقتی اون نبود، همه چیز سر جاش بود و زندگی روال عادی خودش رو داشت. از روزی که سر و کلهش پیدا شد، زندگی رو بر باد داد. حالا منم و زندگیِ برابر با هیچ. چیزی از زندگی نمونده که تقدیم کنم :(
نتیجه: دوستش دارم :|
اگه استدلال براتون منطقی نبود، بگید از وسایل کمک آموزشی [اصطلاح پرکاربرد دبیر ریاضی دورهی راهنمایی به معنای: تخته، شلنگ، فلک و ...] برای تفهیم استفاده کنم :)
نظرات (۱)