#خوشا_به_که
صابر ۱۳۴
۲۶ خرداد
آره به هر دری میزنم بنبست نیست که لامصب، تختهس اصن!
وسطِ پست نوشت: به ستارههای بیان سر زدم [منّتی نیستا خدای ناکرده، فقط محض اطلاع]
یادمه یه شب ساعت 01:03 اینو واسه #تنفس گفتم:
تو نگاه کن مرا
من
از تک تک ثانیههایش
نسخه نسخه
کتاب مینویسم
«ژرف آژنگ»
...[این حجم از معنی در نگاه یک شخص بیسابقهست]
داشتم همون شب رو مرور میکردم. دیدم عه چه جالب! بعضیا از یه جایی به بعد دیگه با فامیلیشون صداشون نمیزنن! دیگه اسمشون توی گوشی با فامیلی نوشته نشده! اونجایی که به بعدش این مدلی میشه، خیلی نفرتانگیزه :(
ساعت بیدار شدن از خواب
شد دو
صبحانه کمی چای
خالی خالی
و اولین صدای روز
قطعهای از
منسون
چه شود روز امروز!
«ژرف آژنگ»
پینوشت: ...و پسری که دیگر تغییر نخواهد کرد، قانع نخواهد شد و همیشه همین خواهد ماند :)
چه فکر نازک غمناکی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
حسین منزوی
اصن این شعرو که خوندم نعره زدم وسط کتابخونه. چقدر قشنگ آخه لامصب؟؟؟
بیربطنوشت: دوست من، دوستت دارم. یه روزی بالاخره میای و میخونی :)